|
فکر نمی کردم که بی تو بی قرار بشم دوباره فکر نمی کردم که دوریت غصه رو یادم بیاره فکر نمی کردم یه روزی پا بذارم رو غرورم برای نبودن تو اشک دلتنگی ببارم فکر نمی کردم که شبها تو بیای تو خواب چشمام تو بشی تنها ستاره توی آسمون شبهام حالا آرزوم شده این ، که ببینمت دوباره تا که دیدن دوبارت عشقو یاد من بیاره ... + نوشته شده در شنبه 27 بهمن1386 توسط فرزانه |
بوی غربت میدهم اما غریبه نیستم گرچه میدانم ک عمری در غریبی زیستم مثل رودی بستر این خاک را طی کرده ام تا بفهمم عاقبت در جستجوی چیستم دست بادی برگهای عمر سبزم را ربود گرچه اینجا هستم اما در حقیقت نیستم روبروی آینه شب تا سحر غم میخورم تا بدانم سایه ی گمگشته ای از کیستم... + نوشته شده در یکشنبه 14 بهمن1386 توسط فرزانه |
در زرتشت اومده که: دیگران را ببخش نه به این خاطر که آنها نیازمند بخشش تو هستند ، بلکه فقط به این دلیل که تو سزاوار آرامشی! + نوشته شده در دوشنبه 8 بهمن1386 توسط فرزانه |
گاهی سپیدی همرنگ دانه های برف ، و گاهی سیاهی مثل آسمان شبهای دلتنگی ام گاهی آنقدر گرم که قادری یخهای وجودم را آب کنی ، و گاهی آنچنان سردی که همچون آدمکی برفی بازیچه ی دست دیگرانم میکنی گاهی بهار را برایم ارمغان داری ، و گاهی یادآور شبهای بلند یلدایی گاهی شیرین بمانند شهدی ، و گاهی تلخ مثل موم گاهی همانی که دوستش دارم ، و گاهی همانی که خودخواهی و من حیران در این دوگانگی ام... + نوشته شده در دوشنبه 1 بهمن1386 توسط فرزانه |
|
| ||||||