|
رفیق!بار غریبی به دوش من مانده که احتیاج به یک دوست،یک کمک دارم من و تو هر دو غریبیم و آشنای سکوت، خوشم به این که غمی با تو مشترک دارم... + نوشته شده در سه شنبه 27 آذر1386 توسط فرزانه |
بودی ندیدمت رفتی به تو محتاج شدم تشنه بودم ، ولی غرور.... + نوشته شده در چهارشنبه 21 آذر1386 توسط فرزانه |
باران تند و بی امان میبارد گویی آسمان ابری و دلگیر است و قلب کسی بیزار از زندگی ، نگاهش سرد و دستانش خسته و بی روح است ، و زندگی برایش چه بیهوده در حال گذر است تلخ ، سرد و بی معنی... + نوشته شده در دوشنبه 19 آذر1386 توسط فرزانه |
|
| ||||||